ماجراهای این روزهای تو
دُخی جونم
دیگه بزرگ شدی
2 سال و چهار ماهت هست.
تقریبا یک هفته ای میشه که بر اساس سنت،سوال کردن هات شروع شده.
هر عکس و العمل و کار ما با سوال چی شد و چه شد تو ختم میشه.
ختم که نمیشه تازه اول توضیح ما به شماست و امان از وقتی که حال من خوش نباشه و تو با سوالهات میخوای نسبت به حال من عکس العمل هم نشون بدی.
دیگه از هپروت و در خود فرو رفتن هایم خبری نیست.
دیگه جرات نمیکنم حتی یک قطره اشک هم بریزم.
فکرشو بکن ...من ادم درونگرای هپروتیِ احساساتی ، که گاهی با صدای اذان مرحوم اردبیلی از خود بی خود میشم و اشکم درمیاد و بعضی وقتها یاد عزیزانم که دیگه پیشم نیستند گریه هام اَمون نمیدن و خیلی سوژه های گریه هام..
حالا دارم تمرین خود دار بودن را میکنم
نسبت به گریه ام خیلی عکس العمل بدی نشون میدی که گاهی به غلط کردن میافتم...تو از بابات بدتری به خدا
این روزها با تو اینجوری سپری میشه : من دارم تورو کشف میکنم و هنوز باورم نمیشه از وجودم یکی دیگه متولد شده و تو داری دنیای دوروبرت را کشف میکنی
القصه این داستان ادامه دارد... والخ


ماجراهای این روزهای تو
